دوستان سلام! احوالتون چه طوره؟ امروز حوس كردم كمي خودموني تر با هم صحبت كنيم. روز، روز قشنگيه. ميلاد حضرت معصومه(س) و روز " دختران". خدا همه بچه ها خصوصاً دخترا رو براي پدر مادراشون حفظ كنه.
حتماً عنوان اين پست رو خووندين." كبوتر زاغ چشم سفيد نوك سفيد من و نذري حضرت عباس(ع)". اين موضوع جرياني داره كه مي خوام براتون تعريف كنم.
اين كبوتر زاغ نر چشم سفيد نوك سفيدي كاكلي كه تو عكس هم مي بينيد، يكي از اصيلترين كبوتراي منه. بسيار باهوش و ذات دار. خيلي هم طالب داره. چشم خيليا دنبالشه. سال گذشته با يه سوسك سبز ماده كاكلي جفت بود. جوجه هاشون اونجوري كه من مي خواستم نمي شد. خيلي جون دار و قرص نبودن. امسال كبوتر ماده رو عوض كردم و با يه سبز چشم سرخ بازي كن جفتش كردم. جوجه هاي نسبتاً خوبي مي ده. البته هنوز اون چيزي كه من مي خوام نيست. اين سري جالبه كه يه جوجه شتري كاكلي دادن!

خيلي دوسش دارم. اسمش رو گذاشتم " سياه خان". هر وقت صداش بزنم ، هر كجاي سهله يا حياط كه باشه مي پره مياد روي دستم. اين اواخر ماده اون هم ياد گرفته و همين كار رو مي كنه. به خاطر تك بودنش و اينكه خاطر خواه زياد داره و قبلاً هم گفتم دور و بر خونه ما كفتر باز ناقلا- متاسفانه- زياده، اصلاً هواش نمي كنم.
دو روز پيش دم غروب كه داشتم كبوترا رو به اصطلاح خودمون " جا" مي كردم، نمي دونم چه طور شد، يهو مثل اينكه هوا ورش داشت، از لب بوم شروع كرد به پرواز كردن و بعد از اينكه چند دوري دور خونه چرخيد، رفت نشست رو بادگير خونه همسايه. نگران شدم. چون نه هيچ وقت پرونده بودمش، نه اون هيچوقت از اين كارا مي كرد و اينكه دم غروب بود و هوا داشت تاريك ميشد.
شروع كردم از تو حياط به صدا كردنش. حالتش نشون ميداد از اينكه بعد از حدود 2 سال تونسته تا اونجا بره خيلي هيجان زده هست. يه وقت نگاه كردم ديدم اين همسايه ناقلاي ما هم چند تا از كفتراش رو هوا كرد. فهميدم جريان چيه! تو همين اوضاع و اهوال ناگهان زاغي از روي بادگير خونه همسايه بلند شد. اولش فكر كردم مي خواد برگرده توي حياط اما در كمال تعجب ديدم به سمت خونه همسايه و كفتراي اون پريد، از اونجا هم رد شد و من ديگه نديدمش. به همين سادگي. ترس همه وجودم رو گرفت. يعني من ديگه اين كفتر ناز و دوست داشتنيم رو نمي بينم؟ يعني " سياه خان" من به همين سادگي رفت. مگه ميشه؟ از خيلي از دوستام و كاربلداي كبو.تر داري تو شهرمون تعريف هوش اين كبوتر رو شنيده بودم. چند دقيقه اي همينجو رو حياط سرم رو به آسمون بود و هي مي چرخيدم تا بلكه يه گوشه اي از اين آسمون- كه حالا ديگه كم كم داشت تاريك مي شد- زاغي رو ببينم. يهو يه چيزي از دلم گذشت.
ما تو اردكان يه زيارتگاهي داريم به نام " حوض عباس(ع)" . خيلي قديميه. نظر كرده حضرت ابوالفضل(ع) هست. خيلي از مردم حاجتشون رو به اونجا مي برن و جواب مي گيرن. يهو به دلم افتاد كه يه مبلغي نذر حضرت ابوالفضل و اونجا كنم تا زاغي برگرده. خدا رو شاهد مي گيرم، همينكه از دلم گذشت، ديدم يه چيزي مثل يه گلوله كامواي سياه، تو اون تاريكي ، با سرعت اومد و رفت تو سهله. همينكه جلوتر رفتم، ديدم " سياه خان" برگشته.
صبح اول وقت رفتم و نذرم رو ادا كردم. ابوالفضل(ع) نگهدار خودتون و خونوادتون و كبوتراتون باشه.